درباره نویسنده
سارا
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • سارا
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • اشکها و ...
  • روزانه...
  • انار خورون...
  • شب یلدا...
  • حالا نباف کی بباف...
  • لحظه ها عریانند...
  • بزرگ شدم...
  • نتیجه مشاوره...
  • نتیجه مشاوره...
  • مشاوره...
  • سفر مشهد...
  • اومدن زلزله خان...
  • روزانه...
  • آخ جون...
  • خیلی وقته...
  • روزانه...
  • ارزش نداره...
  • اراده قوی...
  • روزانه...
  • پنجمین سالگرد...
  • تعطیلی...
  • ماشین...
  • یه چیزی...
  • ...
  • بارون...
  • اولین شله زرد من...
  • چطوری اینطوری می شه...
  • نظر خواهی...
  • عشق کردم...
  • دعا...
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
دوستان من
  • من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم
  • تو را به خاطر خاطره ها دوست دارم
  • پر از حرفهای تازه از بهار دل نازک من
  • من یک عروس نمونه ام...سورملینا
  • تا عمق یک رویا...کتاب ماهک
  • یادداشتهای یک دختر ترشیده
  • یه جفت کفتر چاهی...آلما
  • خونه عسلی و آقای همسر
  • بعضی از روزهای زندگی من
  • عشق رقص زندگی است
  • دست نوشته های یک پدر
  • ترنم زندگی...بهار و طاها
  • ماجراهای ممول و حامی
  • شبهای بی ستاره من 1
  • ناگفته های یک زندگی
  • خونه عشق من...لیلی
  • می میرم برات منننننننن
  • فقط من فقط تو...نسیم
  • یک فنجون عشق داغ
  • من+او =خوشبختی√
  • مژی و عسلی جونش
  • محرمانه های سکینه
  • سحر بانو و همسرش
  • تجربه زندگی در اکنون
  • یک دنیا عشق...مژگان
  • خونه بهار و همسری
  • قصه شب یلدا...لیندا
  • فلفل بانو نمک خان
  • دل نوشته های من
  • آشپزخونه سحر بانو
  • دلنوشته های من
  • اشکها و لبخند ها
  • روزهای من...بهاره
  • متاهلانه...ستایش
  • سیر ترشی متاهل
  • ساده مثل زندگی
  • ماجراهای فینگیل
  • خورشید و جمشید
  • خاطرات زندگی من
  • تربچه نقلی من
  • اسمارتیس...رها
  • روزانه های دودا
  • زندگی در پاورقی
  • ما به هم وصلیم
  • شاید امروز...هلیا
  • جوجه کوچولو...
  • در پناه دستانت
  • مامان هستی
  • ماه هفت شب
  • من و هسمری
  • عاشقانه ها
  • درود بر شما
  • فینگیل جون
  • روزانگی هام
  • مثل هیچکس
  • درباره زندگی
  • تازه عروس
  • یک زن ذلیل
  • عشق من
  • عطر برنج
  • سارا و رزا
  • خاطره ها
  • برای تو
  • مینوش
  • سارینا
  • ژئولوژیست
  • حرفهای آرامیس
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



خونه مهربونی ها
در اوجی معین دیگر ابری نیست. اگر زندگیت ابری است به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است
اشکها و ...
نویسنده: سارا - ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

هیچ خبری نیست...

روزها از پی هم می گذرند...

برنده شدن جایزه گلدن گلوب برایم خیلی خوشایند بود ولی زمانی که کریستوفر پلامر رفت بالا تا جایزشو بگیره بی اختیار بغض کردم و دلم گرفت...

باورم نمی شه که کاپیتان فونتراپ جذاب و دوست داشتنی بچگی های من اینقدر پیر شده باشه طوری که دستاش بلرزه و دهنش موقع حرف زدن همش کج بشه...

پ ن: پیمان معادی عزیز خیلی خوش تیپ شده بودی...ممنون

نظرات ()



روزانه...
نویسنده: سارا - ۱۳٩٠/۱٠/۱٧

خبر خاصی نیست...

این سردی هوا و زود تاریک شدن هوا باعث شده تا اصلاَ نفهمی روزت چطور به شب می رسه...

دلم می خواد برم تو خیابونا دور بزنم...

دلم می خواد برم کاموا بخرم...

ولی هر روز وقتی به خودم می یام می بینم بدو بدو رفتم خونه و اصلاَ هم حاضر نیستم بیام بیرون...

پنجشنبه با همسری رفتیم پیاده روی...

سهم من یه کلاه از آدیداس می شه و سهم نفس هیچی...از بس که خودشو لوس می کنه...

یه دوری هم توی اکسیر زدیم...خیلی شلوغ بود و احساس می کردی خوب نمی تونی همه چیزو ببینی... البته خوب وقتی یه نگاه به قیمتاش هم می ندازی بیشتر می فهمی که خوب دیدن هم فایده ای نداره چون عمراَ نمی تونی بخری...

دنبال دو تا شمعدون طلایی می گردم... با قیمتی مناسب جیب من...

نظرات ()



انار خورون...
نویسنده: سارا - ۱۳٩٠/۱٠/۱۱

سال نو میلادی مبارک...

حالا نمی دونم اصلاَ به ما ربطی داره یا نه...خلاصه گفتم که نگید نگفتی...

آقا یه ماهه پیش شایدم یه خرده بیشتر یه انسان مهربونی برای ما یه جعبه ...دقت کنید یه جعبه انار خیلی خیلی خوشمزه آورد...

ما هم با کلی ذوق و شوق شروع کردیم به دون کردن انار ها تا خراب نشه...

یکی...دوتا...سه تا... خلاصه جونمون دراومد تا دون شد...البته از حق نگذرم جون نفس دراومد...من حال نداشتم...

حالا تصور کن الان یک ماهه ما هر شب داریم یه کاسه انار می خوریم...

خدایا شکرت...ولی واقعاَ دیگه نمی تونم...

نظرات ()



شب یلدا...
نویسنده: سارا - ۱۳٩٠/۱٠/٤

شب یلدای سال 90 هم گذشت...

راستش منو نفس شب یلدا رو تو خونه خودمون گذروندیم...فال حافظ گرفتیم...انار خوردیم... 4 تا ساندویچ زدیم تو رگ با نون بولکی...

مهمونی اصلی روز جمعه خونه مامان اینا بود واسه همین از پنجشنبه رفتم اونجا واسه کمک...

مهمونی خوبی بود...کل اقوام دور هم جمع شدیم و حسابی بهمون خوش گذشت...

پ ن: واسه مهمونی رفتم موهامو مکزیکی بافتم...اولش می ترسیدم بهم نیاد اما همه تعریف کردن...تجربه خوبی بود...

نظرات ()



حالا نباف کی بباف...
نویسنده: سارا - ۱۳٩٠/٩/٢٢

آقا یکی منو بگیره که دیگه این دفعه واقعاَ رفتم تا جام جهانی...ژیلتو تموم کردم حالا دارم دو تا رو فرشی هم می بافم...

یعنی ترکوندن تا کجا...

خداییش تو دفعه های قبل که می خواستم برم جام جهانی خوردم به سرما و زود تاریک شدن هوا...ولی این دفعه جدیه جدیه...

پ ن: تنها و صمیمی ترین دوست دوران دبستانم رو پیدا کردم...بماند که اسمشو عوض کرده... بماند که کلاَ چی شده ...

عکساشو برام فرستاده با خوشحالی ازش تشکر کردم می گم خیلی عوض شدی دختر اگه می دیدمت تو خیابون نمی شناختمت و ...و ...و ...

براش چند تا عکس فرستادم...

برام میل زده... وای سارا جونم چقدر چاق شدی دختر!!!!!!!!!!تعجب

یعنی فک کن...من کلاس پنجم 10-11 سالم بوده و الان داره می شه 30 سالم... می خواسته من چقدی باشم اونوقت....

بعدشم آخه عزیزم این چه ابراز احساساتیه می کنی...

از صبح بغض کردم...ناراحتگریه

نظرات ()



لحظه ها عریانند...
نویسنده: سارا - ۱۳٩٠/٩/٢٠

اینو امروز لایه نوشته های دفترم پیدا کردم و دلم خواست برای شما هم بنویسم...

نه تو می مانی و نه اندوه..

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم...

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت...

غصه هم می گذرد...

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند...

به تن لحظه خود جامه اندون مپوشان هرگز...

پ ن: آقا می گم این چه مدلشه...وقتی می یای بری سر کار شبه...وقتی می یای بری خونه شبه... خوب پس ما کی زندگی کنیم...

نظرات ()



بزرگ شدم...
نویسنده: سارا - ۱۳٩٠/٩/۱٦

چند ماهه دیگه می شه سی سالم و احساس می کنم به تازگی درکم و احساسم نسبت به یه سری مسایل فرق کرده...

یکیش همین تاسوعا و عاشورا وخوندن زیارت عاشورا ست...

امسال هم رفتیم خونه مامان نفس چون اونجا یه حال و هوای دیگه ای داره...دسته زیاده...نذری زیاده...

امسال خیلی اشک ریختم...برای امام حسین...برای علی اکبرش...برای ابالفضلش...برای علی اصغرش...برای بی پناهیه زن و بچه اش موقع آتیش زدن خیمه ها...موقع به اسارت گرفتنشون...

احساس می کنم سبک شدم...

چرا تا به حال اینقدر معنای فارسیه زیارت عاشورا به دلم نشسته بود...

خدایا ازت ممنونم...فک کنم بزرگتر شدم... حالا دیگه شدم شبیه مامانم...مامان بزرگم...مامان نفس و همه اون مامانایی که دوسشون دارم...

نظرات ()



نتیجه مشاوره...
نویسنده: سارا - ۱۳٩٠/٩/۱٦

رفتن پش اون مشاور حس خوبی بهم داد...چون خیلی با آرامش بهم گفت که نباید از پدر و مادر هیچ توقعی داشت و اگه اونا کاری بکنن یا نکنن وظیفه اشون نیست و لطف می کنن...

گفت که در نسل قبل بچه ها به محض بزرگ شدن باید پشتیبان والدینشون می شدن و اونها رو ساپورت می کردن و لی الان دقیقاَ بر عکس شده و مطمئن باش تا چند دهه دیگه وضعیت می شه عین اروپایی ها که از 15 یا 16 سالگی بچه ها رو به زور وارد جامعه می کنن و بهشون یاد می دن باید مستقل باشی...

گفت که پدر و مادر هر چقدر که سنشون می ره بالا بیشتر رفتارهاشون شبیه بچه ها می شه و توقع دارن لوسشون بکنی و نازشون رو بکشی... می گفت وقتی یه بچه هر کاری می کنه تو ناراحت نمی شی و با خودت می گی بچه است پس باید در مورد پدر و مادر هم همینطور باشی...

می گفت باید تمرین بکنی که بغلشون کنی و بهشون بیشتر محبت کنی...

حتی تو این مورد نباید تحت تاثیر حرفای همسرت هم قرار بگیری و باید مطمئن باشی که حق با تو نیست...

می دونین راست می گه...حالا تو این چند روزه دارم امتحان می کنم و به نظرم می یاد حرفاش خیلی درسته... مثلاَ مامانم که سرمای بدی خورده بهش هر روز زنگ می زنم اولش با یه صدای گرفته می گه الو و می گه حالم خیلی بده...بعد کم کم موضوع حرفامون که عوض می شه می بینم صداش خوب می شه و کلی هم می گه و می خنده...

در واقع فقط می خواسته خودشو واسه من لوس کنه...از خود راضی ولی من دیگه ناراحت نمی شم چون مامان کوچولوی من نیاز به توجه داره...

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »